گفت وگو: در جستوجوی انرژی تاریک | شهاب صقری
گذر را مگذار و مگذر | مهدی نجفی زیازی
قیف خورشیدی بسازید | ساناز مصطفی زاده

سفر نامه‌ی گشت رصدی كهك قم

21 اردیبهشت 1389
گشت رصدی ماهنامه نجوم به مقصد کهک قم با موفقیت برگزار شد.

روز اول: (پنج شنبه 16/2/1389) حرکت ساعت 2 بعد از ظهر

کوله پشتی ها را تلمبار کرده اند یک گوشه و در پیاده رو مشغول صحبت با کارشناس تور هستند. نزدیک تر که می شوی احتمال می دهی این ها همسفران تو باشند. دو مينی بوس سفید رنگ در خیابان بلوچستان پشت هم ایستاده اند و هم چنان منتظر مسافرانشان اند که هر چه زودتر از راه برسند. کم کم از راه می رسند و سوار می شویم.

تا چشم کار می کند کوله های سنگین و سبک با رنگ های مختلف اطراف صندلی هایمان را پر کرده است. ما در ادامه ی فکرهای دنباله دارمان خیره به پنجره،اتوبان قم را نظاره می کنیم. هوای گرم خلسه آوری دارد این راه و اسم قم، که دریاچه ی نمک اش حالا در تیررس نگاه همه ی ماست. آقای کریمی می گوید، آب و هوای دهستان کهک، صد و هشتاد درجه با آب و هوای شهرستان قم اختلاف دارد و این دهستان، که در فاصله ی چهل کیلومتری جنوب قم قرار گرفته، از چنان چشم اندازهایی برخوردار است که روح طبیعت گردی را در قلب و سراسر روستاهای کوچک اطرافش دمیده است.

تقریبا به ساعت شش نزدیک شده ایم.آسمان گرفته است. در همان حال که ابرهای باران زا روستای کرمجگان را قرق می کنند، پس از عبور از کوچه های تنگ و نگاه خیره ی روستاییان به مدرسه ای در یکی از بلندترین ارتفاعات روستا که اقامت گاه امشب مان است، نزدیک می شویم. همه به خاطر بارانی که قرار است ببارد دلگیرند و اگر این شرایط تا نیمه شب ادامه یابد از رصد هم خبری نیست.

اما عده ای بلافاصله دوربین ها را روی سه پایه در درگاه ورودی مدرسه اسکان می دهند و مشغول گرفتن عکس هایی از رعد و برق می شوند. ما کمی برای هواخوری اطراف مدرسه قدم می زنیم و از نفس های عمیقی که می کشیم مطمئن می شویم اینجا پر از درختان گردوست. همان طور که قبلا هم شنیده بودیم، دهستان کهک را با مناطق خوش آب و هوایش مانند، کرمجگان، وشنوه، میم، دستگرد و فردو، می توان مرکز بخش ییلاقی قم نامید که دارای آب و هوایی خنک تر از شهر قم هستند؛و به همین دلیل در روستای کرمجگان درختان گردو و بادام فراوان یافت می شود.

ساعتی می گذرد. در نمازخانه اتراق کرده ایم. یکی از همسفران کتری های سیاه اندود بزرگی را دورتا دور سالن می چرخاند. هم زمان که چای می خوریم و گپ می زنیم، خبری خوش، از صدای پرانرژی آقای کریمی به گوش می رسد که اکنون سیاره ی زهره قابل رویت است. حالا همان آسمانی که یکریز باریده بود، به یکباره صاف می شود و در این تغییر صحنه ی نابه هنگام، ستاره ها و سیاره ها مثل بازیگران تأتری در نیمه شب از دل تاریک اش بر ما ظاهر می شوند. همه به حیاط مدرسه می رویم و می توانیم صورت فلکی اسد، معروف ترین صورت فلکی بهار را ببینیم که در فرق آسمان دیده می شود. کارشناس تور با لیزر سبزش تصویر این شیر را در آسمان رسم می کند و بعد به معرفی سیاره های قابل رویت می پردازد. به مریخ که با نوری قرمز، قرص کاملش را به رخ آسمان کشیده است. به مشتری که به راحتی با چشم غیرمسلح هم دیده می شود و زحل که در نهایت، آن را با تلسکوپ هم رصد می کنیم. این چنین، شب با برنامه ی رصدی به پیش می رود. برنامه ای که قبل از سفر آن را، به علت تشخیص هوای ابری روستا طبق اخبار هواشناسی پیش بینی نکرده بودیم.

 
روز دوم: جمعه 17/2/1389

پس از سه ساعت خواب شبانه و صرف صبحانه، با وجود آن که عده ای شب را بیدار مانده بودند و تا صبح رصد کرده بودند، به سمت امامزاده نورعلی حرکت می کنیم. گشت وگذار و عکاسی ما در طبیعت پردرخت و سبز اطراف امامزاده تقریبا یک ساعت به طول می کشد.

پس از آن به بازدید از روستای وشنوه می رویم و در رستورانی به نام چشم انداز، برای صرف چای  توقف می کنیم.فضای بیرونی را باغ های انجیر وسیعی پوشانده است. داخل این باغ، برگ های پهن شاخه ها در کش و قوس هایشان پرتوهای آفتاب نیم روزی را شکسته کرده اند و از هر طرف خیره می شوی خلوتی سبز با سایه روشن قهوه ای، چشم هایت را در حصار نادیدنی اش نوازش می کند.

چند دقیقه بعد به سمت میني بوس ها برمی گردیم. اين بار توقف ما در روستای میم، ابتدای روستای دستگرد برای صرف ناهار خواهد بود. قرار است یکی از همسفران قدیمی تورهای ماهنامه ی نجوم که پابه پای گروه، این دو روز را در کنار ما بود در سفره خانه ی قصر سنگی مهمان مان کند. به سفره خانه می رسیم و روی تخت هایی که بر بالای استخری پرآب چیده شده اند می نشینیم. این آخرین گردهمایی مسافران تور کهک است. با اشتیاق در هوای دلچسب و خنک ساعت یک و نیم بعد از ظهر، ناهار را می خوریم.

صدای تورلیدر به گوشمان می رسد که وقت رفتن است. -کجا؟ خانه ی همان فیلسوف نامدار. ملاصدرای شیرازی،که پانزده سال از عمرش را بی وقفه در آن صرف مطالعه کرده است.به روستای کهک می رسیم و روبه رویمان،بنایی قدیمی و گنبدی شکل با دیواره های کاه گلی و درخت اناری کوچک در حیاطش قد علم کرده است.با خودت می گویی ارتفاع بلند این سقف گنبدی به قدر کافی مناسب حال این فیلسوف بوده است که غرق در کتاب هایش پانزده سال عمر خود را در آن جای دهد. و اگر این چنین نبود شاید ما دیگر نام ملاصدرا را در تاریخ مان ثبت نمی کردیم.پس با ولع هر چه بیشتر به زاویه های اتاق ها چشم می دوزی، عکس می گیری و فکر می کنی، به حس و حال زندگی کردن در چنین خانه ای که به یقین می تواند سطح تفکر را در طول سال ها مطالعه برای کشف و شهود نقب بزند.

 برای برگشت همگی به داخل میني بوس هایمان می رویم. یکی می خوابد ،یکی می نویسد و دیگری هم چنان درباره ی ستارگان سوال می کند. موسیقی روح بخش داخل مینی بوس هم همه را سرمست کرده است.پس از چند ساعت به تهران می رسیم.به ابتدای همان مکانی که آغاز حرکت مان بود.اما این بار با کوله پشتی های سنگین تری که بر دوش هایمان انداخته ایم، خارج می شویم و پس از آن یکی یکی از هم  دور می شویم.




گزارشگر: رویا پویا
آگهی‏ها